
دخترک ...
یک سال بعد
باز پاییز اومده !
حسرت
از من رمیدهای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کردهاش هوس
خندید در نگاه گریزندهاش نیاز
لبهای تشنهاش به لبت داغ بوسه زد
افسانههای شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفتهای و مرا بردهای ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مردای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت
حس خوبی ندارم!
انگار هیچ جا هوا نیست، انگار همه جا تاریکی مطلقه !
یه جا اسیر شدم هر چی نگاه میکنم به اطرافم هیچی نمیبینم فقط یه راهروی طولانی که تنها راه دیدن ته راهرو همون چند تا روزنه هست که از فرسودگی به وجود اومده.
به خودم یه نگاه میندازم خستم پای رفتن ندارم هر چی فکر میکنم نمیدونم از کجا به اینجا رسیدم!
ولی باید برم اینجا جای برای موندن نیست، کور مال کور مال میخوام دستمو بگیرم بجایی که حدالاقل زمین نخورم ولی هر چه قدر میگردم تو اون تاریکی هیچ چیزی نیست ، با تردید میرم جلو نمیدونم هر قدمی که بر میدارم چی در انتظارمه ولی قدم رو بر میدارم با خودم تنهای زمزمه میکنم
کوهو میذارم رو دوشم
رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دریا می گیرم
شیره ی سنگو می دوشم
میارم ماهو تو خونه
می گیرم با دو نشونه
همه ی خاک زمینو
می شمارم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
...
یه لحظه حس میکنم چیزی پیدا کردم لمسش میکنم
یه دیوار ترک خورده نمور ! خندم میگیره پیشنیمو میزارم رو دیوار سرد این هم تنش مثل من یخ کرده ! این به کی تکیه کرده که من حالا میخوام بهش تکه کنم!
میخوام گریه کنم ولی دیگه اشکی برای ریختن ندارم دستمو به دیوار میگیرم راهمو ادامه میدم.
تن دیوار زخمی انگار هر کی که از اینجا گذشته جای اینکه نوازشش کنه با تیزی به جونش افتاده!
مثل کورا سعی دارم بخوانم چی نوشته شده رو دیوار لمس که میکنم سخته قابل درک نیست!!
با کلی تلاش بالاخره میفهمم >>> صبر <<<
ای بابا این هم میگه صبر کن تا کجا صبر کنم کی به اون روشنایی میرسم !
یه لحظه کلا غافل میشم
...
به خودم که میام میبینم کنار یه درخت خوابم برده کفه دستمو نگاه میکنم میبینم سیاهه انگاری کشیده باشی به جای !
خواب بودم !
یا بیداری بود !
هرچی بود دیگه نمیخوام اسیر اون تاریکی بشم،
دلمو شکسته ؟ یا شکستمش ؟ !
دلمو جمعش میکنم درسته لبهش برنده شده داره خودمو زخمی میکنه ولی جمعش میکنم
دستمو میگیرم به تنه درخت که پا شم نگاه میندازم به درخت بهش میگم هی تو هم مثل اون دیوار به کی تکه کردی هیچکس !
من هم دلمو میزارم تو سینه کلیدشم پرت میکنم همون اطراف ...
بغض گلومو میگیره
بلند داد میزنم میگم هی تو !
آره خود تو
که زول زدی به آسمون
من دیگه کلیدی ندارم اگر خواستی کلید پیدا کن، من خیلی دور نشدم کنارتم شک نکن !
دستی به دامنم میکشم گلی شده کفشمو هم در میارم میزارم کفه پاهام چمن های خیس بارون زده و لمس کنه
باز با خودم زمزمه میکنم
کوهو میذارم رو دوشم
رخت هر جنگو می پوشم
موجو از دریا می گیرم
شیره ی سنگو می دوشم
میارم ماهو تو خونه
می گیرم با دو نشونه
همه ی خاک زمینو
می شمارم دونه به دونه
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
دنیا رو کولم می گیرم
روزی صد دفعه می میرم
می کنم ستاره ها رو
جلوی چشات می گیرم
چشات حرمت زمینه
یه قشنگ نازنینه
تا اگه می خوای نذارم
هیچ کسی تو رو ببینه
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
چشم ماهو در میارم
یه نبردبون میارم
عکس چشمتو می گیرم
جای چشم اون میزارم
آفتاب و ورش می دارم
واسه چشمات در میذارم
از چشام آینه می سازم
با خودم برات میارم
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اگه چشمات بگن آره هیچ کدوم کاری نداره
اصلا نمیدونم چی میخوام بنویسم، چند وقت فقط ورق سیاه میکنم ۱ خط ۲ خط ۱۰ خط بعدشم خط خطیش میکنم باکمال خونسردی مچالش میکنم بعد هم که ۱ نشونه گیری خوب میخواد که فرود بیاد تو سطل زباله این طوری برای همیشه فراموش میشه که چی میخواستم بگم
دوباره سکوت
دوباره حرفم را میخورم
دوباره همه ی خواسته هایم را میدهم به دست فراموشی
دوباره میگم بیخیال همه چی
بیخیالی میریم جلو ببینیم این فردایی که همه ازش داریم حرف میزنیم براش نگرانیم چه رنگیه چه شکلیه کجاست چی از جون من میخواد که این جوری مثل بختک افتاده روی من ولکن هم نیست
یه چیزی میدونم فقط اگر خودم به داد خودم نرسم از این بغض لعنتی که مونده تو گلوم این طوری داره رو سینه ام سنگینی میکنه
خفه میشم
یه چیز دیگه هم میدونم که باید صبر کنم، صبر کنم هیچی نگم صبر کنم نگاه کنم
کاشکی اون اتفاقی که نباید میافتاد، نمیافتاد
کاش اشتباه نمیکردم
کاش تو دلم میکشتمش
کاش راز دل بر ملا نمیشد
کاش کاش کاش
از خودم از تو از همه میترسم
نمیدونم اصلا نمیدونم، هیچی نمیدونم
باز هم صبر میکنم
...یازدهم / بهمن / هزار و سیصد و شصت
ساعت هفت و سی دقیقه ی شب
یه شب از اون شبای سرده برفی قدم به دنیای گذشتم به اسم زمین کناره دوتا فرشته که فقط بالاشونو اون بالا بالاها پیش خدا جا گذاشتن؛
وای که انگار آسمون از همون اولین شب فهمیده بوده که چقدر بارش برفُ دوست دارم؛هنوز هم وقتی برف می باره و اون دونه های کوچولو سفید از دل آسمون پایین میاد ؛دلم می خواد برم زیرش قدم بزنم وصورت مو بگیرم بالا تا شاید یه بار دیگه خدا دستی به صورتم بکشه ....
زمان انگار که دیرش شده باشه داره به سرعت نور حرکت می کنه
یک سال دیگه هم گذشت
خوب یا بد گذشت
بد یا خوب باز هم گذشت
نمی دونم تونستم بزرگ بشم یا نه ؟
ولی همش حس می کنم به اعداد سنم فقط داره اضافه می شه و من هنوز همون دختر کوچولوی تپل مو فرفری هستم که دلش نمی خواد قبول کنه که دوران کودکی تموم شده ( چه بد )
نمی دونم آدم خوبی بودم یا نه؟
نمی دونم دل کسی رو شاد کردم؟
یا بر عکس شاید یه جای همین نزدیکها دل کوچیک کسی رو شکسته باشم هوم؟
خدا کنه که این تور نباشه
نمی دونم چقدر به خواسته های که داشتم و دارم نزدیک شدم؟
شاید هم به اندازه نور دور شده باشم؟
نمی دونم تونستم با مشکلات خودم کنار بیام یا نه؟
نمی دونم تونستم همونی باشم که هستم یا نه فقط تظاهر کردم که خوده خودم هستم!
نمی دونم تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم یا جای بر طرف کردن فقط از دیدها مخفیش کردم!
نمی دونم... باید فکر کنم خیلی بیشتر باید فکر کنم
شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم هوم؟
خلاصه این که یک سال دیگه هم گذشت
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت!
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم!
یکی میگه یک سال پیرتر شدم!
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم!
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم!
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه!
27 ساله شدم
یا شاید باید به گم
27 سال رو دیگه ندارم
به هر حال تولدم مبارک!
تولد همه بهمن ماه ها مبارک
تولد همه اونای که یازدهم بهمن ماه به دنیا امدن مبارک ( مثل دوست خوبم آقا فرهاد تولدت مبارک 122 سالُ اندی باز هم زنده باشی،بهترین ها رو برات آرزو می کنم )
همیشه روز تولد آدم قشنگه و وقتی همه اونهایی که دوستت دارن تولدت رو بهت تبریک می گن، تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن و تو کاملاً ازشون غافلی و این خودش روز قشنگتر می کنه.
تولدم مبارک هوم؟
...به نام خالق یکتا
از روی ادب سلامی دارم به وسعت دریا وبه گرمی خورشید، امیدوارم که روزگار بسی خوش را پشت سر گذاشته و روز گاری بسی خوش تر و دل انگیز تر را پیش رو داشته باشید.
چقدر زود زمان از پس هم می گذرد !
انگار همین دیروز 17 خرداد 1383 بود، روزی که خواستم دردنیای پهناور وبلاگ نویسی ، وبلاگی از برای خود داشته باشم، شاید نتوان اسمش را وبلاگ نویسی گذاشت بیشتر شبیه به یک سر گرمی شد و حیف که هدف چیز دیگری بود ولی در میان اتفاقات روزگار سخت پنهان شد و از یاد رفت که حیف !
تا پیش از این آن چرا که با قلمی بی جان بر تن برگ سپیدی از دفترم به یادگار می نوشتم، این بار تصمیم گرفتم نوشت هایم هرچقدرناچیز را جای دیگر نیز حک کنم .
چیزی که از این کار می خواستم تبادل نظرورفع اشکال بود، هست وخواهد بود که تا پیش از این میسر نشود، چه بسا در این روزگار گاهی اوقات هدف به دست فراموشی سپرده می شود و چه بلای که این خشم بچه گانه بر سر فرزند خدا نمی آورد و همین خشم کودکانه روزی گریبان گیر من نیز شد تا دفتر و دست نوشته هایم همگی را به دل رود خانه بسپارم و دیگر هیچ ...
جاب است که اینجا هم مثل دفتر اعمال می ماند با این تفاوت که اگر بخواهی می توانی گذشته ها (بدی، خوبی و ... ) را پاک کنی و من این چنین نمی خواهم ؛
چه بسا که آدمی با خاطرات زندگی و از اشتباهات درس میگیرد.
تغییراتی را با کمک یک دوست به اینجا دادم
1. اسم وبلاگ از با من بمان به لحظه ها ...
v اول اسم به نظرم خوب بود ولی هر چه جلوتر رفتم متوجه تناقض اسم با نوشته ها شدم ودلیل تغییر اسم نداشتن هیچ وجه تشابهی بین اسم و نوشته ها بود.
2. تغییر کلی قالب وبلاگ
v اینبار دوست داشتم قالبی سنگین تر و ماندگار ترداشته باشد.
امیدوام این تغییراتی را که دادیم ( به کمک همان دوست ) وسیله ی باشد برای من تا سریعتر و روانتردست نوشته هایم را اینجا بگذارم تا شما دوستان بخوانید و با نظرات ( انتقاد، پیشنهاد و یا هر سخن زیبای دیگری ) مرا یاری کنید تا بتوانم بیشتر بیاموزم وقلمی روانتر، گویاتر وهر چه بهتر از قبل را داشته باشم.
و در آخر
با تأخیری بس فراوان تولد چهار سالگی وبلاگم مبارک.
و
از همین جا به هانیه عزیزم که 28 خرداد 1387 با امید و آرزو با لبی خندان و دلی شاد دست در دست همسفر زندگیش گذاشت رخت سپید ازدواج رو بر تن کرد و و به خانه بخت رفت، از فرسنگ ها راه دور به هر دو گل زیبای باغ عشق ازصمیم قلب تبریک می گویم و بهترین ها را از خالق عشق برایشان خواهانم . سپیدبخت بشی هانیه جون ( به پای هم پیر بشین ولی از هم سیر نشین ).
و
از دوست گلم یاسی عزیزم که وقت خودش گذاشت و کلی زحمت برای اینجا کشید ممنونم خیلی خیلی زیاد .
ازخدا برای فرزندانش بهترین ها رو آرزومندم و شما، آسمان و زمین را همه را به او که خالق همه زیبای هاست می سپارم .
دل تون خوش، لب تون خندون.
تا نوشتی دیگر بدرود.
...
نیستم ولی به زودی می یام
شرمنده ام زبان دلم وا نمي شود
احساس لال من به تو گويا نمي شود
شرمنده ام اي واژه هاي ناب ناب
گويا براي قلم واژه پيدا نمي شود
با اينکه سبز است سينه بهار
اما براي قلم دل شکوفا نميشود
ديريست اسير بازي عشقيم
اين است که عاشقي معنا نمي شود
به خدا میخواستم بهش ثابت کنم که دوستش دارم دیگه به اخر خط رسیده بودیم باید یه جوری بهش ثابت میکردم دوستش دارم یه تیغ داد دستمو بهم گفت : اگر واقعا منو دوست داری رگتو بزن گفتم اخه مرگ و زندگی دست خداست باید بهش میفهموندم صادقانه دوستش دارم..... رگمو زدم.......؟ وقتی داشتم تو دستاش جون میدادم شنیدم که میگفت اگر دوستم داشت خودشو نمی کشت ! ! ! !
...سلام خوبی ؟
خوشی ؟
سلامتی ؟
خلاصه چه حال چه احوال ؟
خیلی وقت بود تو فکر این بودم که دیگه تند تند آپدیت کنم حداقل هفته1بار ولی تا الان که نشد ، امشب دیدم این کامپیتر مثل اینکه حالش خوبه و قصد نداره بازی دربیاره به خودم گفتم بیام 1 آپدیت کوچلو بکنم تا اگه خدا بخواد و وقت یاری کنه کار و کلاس هم بذاره این کامپیتر هم دیگه بازی در نیاره ، تازه اگر هم بازی دربیاره هااااااا سرکلاس اگه دختره خوبی باشم و به حرف خانم معلم محترم هم خوب خوب گوش بدم 1ساعت اجازه دارم از کامپیتر کلاس استفاده کن( مثلا این بچه های 2 ساله ) انوقت که می تونم سره وقت آپدیت کنم . الان خیلی خوشحالی آره نه نگو که صدای زوق کردنت تا اینجا امد . خلاصه اینکه انقدر حرف دارم که نمی دونم از کجا و از چی بگم ؟ از خبرای بد بگم یا از خوباش ! از دلتنگهام بگم که زندگی کردن باهاشون برام عادت شده! یا از تو بگم !! بگذریم خلاصه این هفته خیلی خوب نبود دوست ندارم ازشون حرف بزنم فقط اگه می تونین برای سلامتی همه مریض دعا کنین و برای کسی که دیگه پیشه ما نیستن 1 حمده و سوره بخونین روحشون شاد باشه . دلم انقدر گرفته خسته هم هستم خوابم میاد اگه یه وقتی دیدین غلط دیکته دارم بگین نخندیناااااااا چون خوابالو هستم ازم بعید نست غلط داشته باشم خوب دیگه از یه آدم خنگول که نصفه شبی یادش افتده آپدیت کنه چه توقعی دارین! هان !
راستی تا یادم نرفته به استقلالی های عزیز دله خواهر هم تسلیت می گم انشاالله غمه آخرتون باشه ، گریه نکن بد ، بازی همینه دیگه تا شماها باشین یادتون نره پرسپولیس سرورتونه 6 تای ها .
خلاصه اینکه مراقب خودتون باشین بعدش اینکه برای منم دعا کنید صواب داره به خدا . شب و روزتون خوش
تا بعد .
...
روناک & امیر
داداش امیرعزیزم و روناک گلم
پیوندتان مبارک
انشالله که کنار هم دیگه زندگی قشنگی داشته باشید
بهترین ها رو براتون آرزو می کنم
