
دستم به دامانت مرو
آتش مزن بر جان من
جانم به قربانت بيا
امشب بمان مهمان من
سر در گريبانم مرو
مشتاق و حيرانم مرو
يارا پريشانم مرو
بر هم مزن سامان من
يک روزی می آيی که من
دل کنده ام از جان و تن
می جويی ام از پيرهن
کو يوسف کنعان من
ای نازنين بی وفا
دير آمدی حالا چرا؟
ديگر نمی يابی مرا؟
جانا رها کن جان من
ديروز و امروزم ببين
حال شب و روزم ببين
چون شعله می سوزم ببين
کو ابر من،باران من
...